راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

یک هدیه

                                                       این یه شعر قشنگه خاله الهام مامان رامیلا جون تقدیم کرد به رامیلا پرنسس من :   نی نی به کیف مامان خیلی علاقه داره باز می کنه درش رو چیزهاشو در می یاره هر چی که گیر می آره به صورتش می ماله فکر میکنه مامانه اما توی خیاله یه قوطی کرم رو ...
16 آبان 1390

ترجمه کلمات

  بیانات جدید رامیلا خانم :     طبق روال گذشته به مامان ساناز میگه : ناناز ، مانی، مامی . به بابا اتابک میگه : اتا ، بابا ، بابایی . به بابا بزرگش ( پدر مامان ) میگه : بابا منو ، بابایی . به مادر بزرگش ( مادر مامان ) میگه : آنا ، مامانی . به دایی آرش میگه : آلش ، دایییییی . به دایی تایماز میگه : تامی ، دایییییی . به تمام عموهاش هم میگه : عمو به غیر از یکیشون که بهش میگه : بابی ( اسمش بابک ) . به زن عمو لیلا : لییییلا . به مادر بزرگش ( مادر پدر ) میگه : مامانا . به آیناز دختر عموش میگه : آیناس . به علی پسر عموش میگه : علی . ...
16 آبان 1390

پارک رفتن و دوست جدید

  دیروز بعد از ظهر رفتیم عکاسی که هم عکس جدید از جوجو کوچولو بگیریم و هم عکسایی که قبلاً گرفته بود رو نگاه کنیم تا برامون چاپ کنند که رامیلا خانم آماده کردم که عکس بگیره ولی از صدای دوربین و نورش ترسید گفت ترسیدم و هر کاری که کردیم نگذاشت عکس بگیریم زیاد حوصله نداشت بعد از اون هم بردیمش پارک و حسابی راه بردمونو و بازی کرد با بچه های تو پارک بازیگوشی کرد و دوست شد .          ...
16 آبان 1390

کنجکاوی دخترکم

                                  دو سه روز پیش اومدم می بینم خانم خانما رفته سراغ کیف لوازم آرایشی منو یکی از رژ  لبامو برداشته ترتیبشو داده، وقتی مشغول یکاری میشم خوب از فرصت استفاده می کنه میشینه فکر میکنه که باید ترتیب چی رو بده و دست به چه چیزایی بزنه که من و یا بابا اتا اعجازه نمیدیم این هم چند از عکسهای که داشت با رژ لب کلنجار می رفت . ...
14 آبان 1390

یه خبر خوش

  از دعاهای شما دوستان خوب و عزیزم حال عروسکم بهتر شده و از مامانای نازنین واقعاً ممنونم که تو این مدت به ما سر زدن و جویای احوال پرنسسم بودن . رامیلای مامان بعد از حدوداً 3 هفته ای حالش بهتر شده امروز هم دیگه خیلی خیلی بهونه گرفت که ببریمش بیرونو و طبق عادت همیشگی ببریمش پارک من هم با اینکه حالم اصلاً خوب نبود حاضر شدم و رامیلا رو هم آماده کردم رفتیم پارک چون سر حال بود از فرصت استفاده کردم بردمش عکاسی ازش عکس هم گرفتیم و قرار شد روز شنبه یعنی 14/8/90 برم عکاسی و عکس مورد علاقه ام رو انتخاب کنم تا چاپش کند .   راستی یه خبر خوش دیگه رامیلای مامان، پرنسسم، فرشته کوچولوی نازم، تمام زندگی مامان فردا جمعه...
13 آبان 1390

ادامه زکام ( سرماخوردگی رامیلا جون ) و مامانی

  روز شنبه بردیمش دکتر خودش که متخصص و فوق تخصص داره نظرش این بود که باز گوشش عفونت کرده و وضعیت سینه اش هم خیلی خرابه    به خاطر این داروهای جدید براش نوشت که بهش بدم تا بهتر بشه ولی مگه رامیلا خانم داروهاشو میخوره منو میکشه تا دارو بخوره، این سری دخترم خیلی حالش بد کم غذا شده حتی شیر هم به خوبی نمی خوره شاید در طول روز وقت یکیشونو بخوره اون هم فقط یک وعده. داروهای جدید خانم خانمها که نمی خورشون هم اینا هستند: شربت سرماخوردگی با طعم میوه، آموکسی کلاو، یک نمونه جدید آنتی بیوتیک و کی دستگاه تصویه هوا به این دلیل که رامیلا جون آلرژی شدید داره و ماشاا... هوای ما هم خیلی تمیزه و اینجوری هوای خونه یک...
10 آبان 1390

دوستان دوست داشتنی

سلام دوستان خوبم از همه ممنونم که تو این مدت مرتب به ما سر می زدید و جویای احوال رامیلا و مامانی بودید . راستشو بخواهید دخترکم بهتر که نشده بدتر هم شده دیروز باز بردیمش دکتر چون خیلی تب میکنه و بخاطر اینکه خلط و چرک راه گلو و بینیشو گرفته نمی تونه خوب نفس بکشه و خیلی خیلی اذیته، دکتر هم باز براش آنتی بیوتیک نوشت و شیاف و استامینوفن و شربت سرماخوردگی و قطره بینی داد تا سریعتر خوب بشه ولی رامیلا خانم تا این داروها رو بخوره من و میکشه. دیروز از روی اجبار بردیمش دکتر عمومی ولی امروز حتماً میبریمش پیش متخصص خودش تا نظرشو بده . ...
7 آبان 1390

دخترک شگفت انگیز

شیرین زبونی های دخترکم   به دستهامو بشور میگه : دست ایشور . به هواپیما میگه : پیما . به عمو مهران میگه : عمو میران . به باز کردن وسیله یا درب هر چیزی رو که میخوادباز کنه میگه : باز شه .   کارهای بامزه دخملکم   توی حیاط یا خیابون تا گربه می بینه بدو دنبالش ( یعنی گربه بدو رامیلا بدو ) خلاصه گربه ها از دست رامیلا آسایش ندارن . صدای هر چیز جدید یا صدای هواپیما هم می شنوه می پرسه ناناز چیه . وقتی کسی هم خیلی صداش کنه بهش بر می گرده میگه مگه آزار داری ، چته چته . وقتی هم بهش می گیم این حرفو بگو یا اون کلمه رو تکرار کنه لجباز...
7 آبان 1390

سرماخوردگی

  قبلاً گفته بودم که رامیلا آخرای هفته گذشته خیلی اذیتم کرد و بی تابی می کرد معلوم شد که خانم خانما مریض شده و حسابی هم حالش بد به طوری که از تب زیاد پاهاش سوخته خیلی اذیته قربونش برم دیروز هم به حدی حالش بد شده بود و بهونه می گرفت و گریه می کرد که باعث شد حالش بهم بخوره چون بلد نیست و نمی تونه خلط ها و چرکهای سینه اش رو بیاره بیرون نفس بند میشه و بینیش هم کیپ می شه بخاطر این وقتی حالش بهم خورد تمام چرکهای سینه اش ریختن بیرون تنفس بهتر شد بردیمش دکتر آقای دکتر هم براش آنتی بیوتیک نوشت تا بهتر بشه خانم هم که ناز داره منو کشته تا این آنتی بیوتیکشو بخوره چون میونه ای نداره با دارو خورد...
4 آبان 1390